خرید بک لینک

درباره سایت

:)...(23)

امکانات وب

از بچگی هر وقت زانوی غم بغل می گرفتم و فکر می کردم دنیا به اخر رسیده می رفتم پیش مادر بزرگ.

لبخند می زد،یک لیوان شربت دستم می داد و کلی مغز و خوراکی جلویم می گذاشت.

با اینکه می دانست مثل بقیه نوه هایش از خوراکی خوشحالی نمی شوم ولی با هزار قربان صدقه مجبورم می کرد با او راه بیایم.

یک بار بی انکه حرفی بزنم رفتم و توی سه گوش نشستم.قیافه ام را که دید نگاهم کرد و چند لحظه بعد گفت:

ببین دختر جان آدم ها روز دارند.

گفتم:من ادم ضعیفی هستم

لبخند زد و پاسخ داد:همان قدر که ادم ها روز دارند حق هم دارند.دنیا هنوز اخر نشده دختر جان.

اگر از بین همه بچه هایم بخواهم کسی را برای کم اوردن انتخاب کنم حتی اسمت را هم نمی نویسم.تو قوی هستی.قوی تر از چیزی که گمان می کن.قوی تر از همه نوه هایی که دارم و متفاوت تر

مثل بقیه نیستی.بزرگت کرده ام.خوب می دانم بچه جان.تو زودتر از همه بچه هایم سر پا میشدی.هنوزم هم همین طوری می دانم....

هر چی خواستم بگویم اشتباه می کند.خواستم منصرفش کنم اما توی چشم هایم خیره شد و گفت بعد از این همه سال می فهمم دارم چه می گویم.

بلند شو

چشم هایش برق زد و باز هم شد همان مادربزرگ که می خواست با خوراکی گولم بزند:

بلند شو زرشک خریدم.کلی هسته زردالو برایت نگه داشتم.راستش را بخواهی چند بسته البالو هم هست میخوری؟؟بیاورم؟؟

خنده ام گرفته بود.گفتم:میدانی که با این چیزها خوشحال نمی شوم

جواب داد:میدانم که روی یک پیرزن را زمین نمی اندازی...می دانم حداقل کمی برای دل من هم که شده می خندی

حالا که فکر می کنم با خودم می گویم شاید آن صدایی که درونم شکل گرفته و مجبورم می کند پای خودم قوی بمانم و دیگران را مقصر هیچ چیز نشمارم تلفیقی از مادربزرگ و مادر و دایی باشد...

برچسب: نویسنده: کاوه نصیری تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 15:24

صفحه بندی