توی زندگی هر ادمی روزهایی هست که دوست دارد از همه چیز دست بکشد.
روی یک کاغذ بنویسید این ادم تا اطلاع ثانویه تعطیل است و بزند ترک پیشانی اش.
هر وقت امدم ترک پیشانی ام چیزی بچسبانم فقط من های متضاد درونم را حس کردم.من هایی که همه شان را خوب می شناسم.
یک من ترسو که می خواهد فرار کند.یا من عصبانی که دوست دارد همه چیز را از اسمان ذهنش بکوبد روی زمین خدا.آن من راحت طلبی که همیشه می گوید ارزشش را ندارد و یک من که هی غر خواهد زد.
از آن حرف های صدتا یک غاز.از آن حرف هایی که حق با من است و بقیه کورند.از آن هایی که حق دارم دست بکشم.حق دارم سر همه چیز داد بزنم و بگویم من زور هایم را زده ام چرا نمی بینید؟؟چرا درک نمی کنید و این حرف ها
اما یک صدای دیگر هم این وسط وجود.شاید همان کسی که همیشه باعث می شود دست نکشم و پای رویاهایم بماند.نه که رویای زیادی باشد نه.میگوید رویای ادم یعنی خودش.دست بکشی تا عمر داری توی چشم هایت نمی توانی نگاه کنی.میگوید آدم شرمنده خودش که بشود هیچ رقمه نمی تواند جمعش کند.
گاهی فکر می کنم جو می دهد.یک جو سنگین و بی پایه و اساس که فلسفه اش فقط این است که قوی بمانم.کاری هم ندارد چه چیزهایی ای وسط از بین می رود.یک وقت هایی که سر و کله اش که پیدا می شود با خودم می گویم زبان نفهم ترین قسمت وجودم همین صداست.نمی فهمد...نمیفهمم...
هر چه دلیل می اورم تا دست از سرم بردارد و قانعش کنم فقط پوزخند می زد و می گوید دلایل بچگانه،لوس بازی دختر هایی که می خواهند بقیه همه چیز را برایشان حل کنند،ضعیف و بی فکر...باشد،اصلا به درک،برو..همه چیز را رها کن و نیمه کاره راهت را بکش و برو...زودتر....
بعد انگشت اشاره اش را توی صورتم تکان می دهد و ادامه می دهد:
اما از آن به بعد نه به رویا داشتن فکر کن و نه روی خودت حساب
از آن به بعد فقط شرمنده باش آن هم به بدترین نوع...
شرمنده خودت
آخرش هم همه چیز را می اندازد گردن من راهش را می کشد و میرود.
اما قبل از آن زیر چشمی می پاید که بلند شده باشم و بسته به زخمی که هست شاید حتی یک باند نصف و نیمه هم به دستم بدهد.
یک وجود عظیم که همیشه زورش می چربد.
یک وجود که معتقد است بقیه می توانند هر کاری دوست دارند انجام دهند.می توانند کم بیاورند می توانند راهشان را تمام نکنند می توانند قوی نباشند اما من باید یادبگیرم لبخند بزنم و بی هیچ قضاوتی کمکشان کنم.
اما به خودم که می رسد یک دیکتاتور است که همیشه می خواهد من قوی بمانم...
برچسب:
نویسنده: کاوه نصیری