چشم ها..
چشم ها عجیبند.
خیلی عجیب...
راستش را بخواهی هنوز هم وقتی پلک هایم را روی هم میگذارم در میان همهمه تصاویر،بین تمام ادم هایی که میدوند،چشم هایش باز هم چنگ می اندازد به مردمک هایم و میخ نگاهش را میکوبد توی صورتم.
جیغ ممتد،خط های مستقیم و وحشت من از اتفاق هایی که دارد توی چشم هایش می افتد هنوز هم گره مشتم را کورتر میکند.
میدانی؛گاهی با خودم فکر میکنم آن لحظه باید چشم هایم را می بستم، گوش هایم را میگرفتم و آن صدای زنگ دار توی سرم را بیرون می انداختم.
صدایی که هی تکرار میکرد: مرگ نزدیک است،خیلی نزدیک...
....
شاید اصلا باید....
اصلا ولش کن....
با چهار خط بالا و پایین کردن که نمیشود اصل ماجرا را گفت.
....
اما میدانی آخر ماجرا ختم نمیشود به آن کاور مشکی...
اخرش که رسید "همه"ادم ناگهان از چشم هایش میزند بیرون و میرود.
صورتش را تف میکند،توی سرما راهی میشود.
آن زمان است که فعل رفتن به واقع اتفاق می افتد.
***
من رفتن را چند وقتیست که خوب میفهمم و ترس تکرار این فعل برای کسانی که دوستشان دارم به طرز دلهره آوری،غمگین و وحشتناک است...
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۶ساعت 23:13  توسط Neda
|
برچسب:
نویسنده: کاوه نصیری
تاريخ: جمعه
1 دی
1396 ساعت: 15:56