فکر میکنم
به گذشته های دور،خیلی دور...
شاید به بیست و چهار سال پیش، حوالی چند ساعت دیگر و بیست و چهار سال بعد حوالی الان.
چند نفر حالا فکر میکنند؟؟
دقیقا به همین بیست و چهار؟؟
چند نفرشان را میشناسم؟؟
کجاییم؟؟
دقیقا چه میکنیم؟؟
چند نفر را نمیدانم اما سال ها پیش را یادم هست.
صبح یکی از روزهای کذایی مدرسه رفتن...
در کل ادم -نقلیه دوست داری- نیستم.بیشتر برایم از نوع وسایل دردسر عمومیست تا نقلیه اش. همیشه خدا سرم از پنجره اتوبوس و مینی بوس و سرویس و خط واحد اویزان بود تا باد بخورد و سرگیجه ها را کمی عقب بیندازد.
سرما و گرما هم نمیفهمیدم.
شوخی نبود که.
اب دماغم راه می افتاد یا سیاه زغالی میشدم بهتر بود تا محتویات معده ام را با کف اتوبوس درمیان بگذارم.
از شانس کج همیشه مسیر جوری تعیین میشد که نفر اول سوار میشدم و اخری پیاده.
چشم بسته مسیر را توی ذهنم مجسم میکردم.
بعد از پیج...
یک،دو،سه....نوزده...
ترمز....
پنج ثانیه تا بسته شدن در و راه افتادن دوباره تا مقصد بعدی.
نفر دومی بود که سوار میشد. حالاتش صفر و یک بود یا خواب بود یا انقدر سرحال که ادم یاد مجری های رادیویی می افتاد آن ها که فریاد میزدند صبححححح بخخخخخییییر و لج ادم را کله سحر در می اوردند.کلاس بغلی درس میخواند و تا همین امروز که فقط یک ماه از مدرسیمان میگذشت چهار بار عزمش را جزم کرده بود که مرا به خاطر بی انظباطی تحویل دفتر مدرسه دهد. توی هر برگه ای که داشت کمی بالا و پایین میکردی نام من هم پیدا میشد. لا به لای همان هایی که تهدیدشان میکرد تحویل دفترشان میدهد.زاغش را که چوب زدم دیدم هر بار دست اخر یک جوری برگه ها را سر به نیست میکند و میرود سر کلاسش.
بگذریم...
کم کم بیشتر اشنا شدیم.
خصوصا کله سحر هایی که مثل گزارشگرهای شبکه خبر میشد و سرحال سلام میداد و من از ترس اینکه یک وقت سرگیجه از دهنم بیرون نریزد همان طور مثل برج ایتالیایی ها کج و کوله برایش دست بلند میکردم.
بعضی صبح ها کنارم مینشیت و طبق عادت صفر و یکی اش یا حرف میزد یا می خوابید.
به نظرم همه ادم های نرمال سرویس مدارس صفر و یکی اند.
اما نمیدانم چرا من کلا صفر بودم.
البته اعتراف میکنم گاهی که دری به تخته میخورد و نمیدانم چه میشد که حالت نقلیه نادوستی تنهایم میگذاشت یک میشدم و سرویس را روی سرم میگذاشتم.
از شما چه پنهان گمان میکنم شاید برای همین بود که سرگیجه رهایم نمیکرد.
از آن طرف ظهر ها هم تا رسیدن یک موضوعی پیدا میشد که من در اکثر موارد با همان حالت برجی خودم آن را دنبال کنم.
کم کم رفیق شدیم.
هی راه کار میداد که مرا در وسایل نقلیه به زندگی عادی برگرداند و هی جواب نمیگرفت.با اینکه کلاسمان جدا بود اما هم نقلیه ای خوبی شدیم.
بگذریم...
یک روز صبح با همان حالت صبح بخیر ایرانی پرید توی سرویس و با خنده ای سرخوش به حالت کج و کوله و مرده وار من گفت: تولدمه
یک چشمم را باز کردم و با لب و لوچه اویزان گفتم :هوم؟؟
-تولدمه
لبخند زدم و گفتم: تولدت مبارک:)
-ممنون تولد تو کیه؟؟
-فروردین
-جدی؟؟
-اره
- چندم؟؟
-بیست و ششم
لحظاتی سکوت کرد و بعد انچنان از جا پرید که من هم هول کردم،با شتاب سرم را از حالت معلقی به ثابت تغییر دادم که انچنان توی شیشه خورد که تا زنگ دوم همان روز صدای قطار میدادم.
-امروز بیست و ششمه
-هان؟؟
-خندید و مثل خودم گفت:تولدت مبارک:)
...
لحظاتی بعد دریافتم طبق معمول هنوز مغزم کار نیفتاده و با یک حساب سرانگشتی فهمیدم انگار رفیق هم نقلیه ای هم تولدی هم از اب در امده.
لبخند زدم.
کمی که گذشت کاشف به عمل امد دو ساعت و نیم از رفیق هم نقلیه ای تازه هم تولدیم، بزرگترم...
:)
بگذریم...
سال ها از آن روز میگذرد و سر همین دو ساعت و نیم چه بزگترمی بزرگترمی که برایش نکرده ام و چه زورهایی که نگفته ام.
با هم درس خواندیم،دعوا کردیم،خندیدیم،رازهایمان را تقسیم کردیم و حرف هایی پیش هم گذاشتیم که فقط هم تولدی هایی که دو ساعت و نیم فاصله دارند میفهمند :)
چند وقت پیش مادرم وقتی داشت در مورد به دنیا امدنم با مادر بزرگ حرف میزد با لبخند گفت:آن روز یک نفر دیگر هم دختر به دنیا اورد ،تخت کناری ،چند ساعتی بعد از من....
خندیدم و گفتم:میدانم، چند روز دیگر پیام تبریک برایش میگذارم...
بگذریم...
چند دقیقه بیشتر نمانده تا دیگر 26 ام نباشد...
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۶ساعت 23:58 توسط Neda|
برچسب:
نویسنده: کاوه نصیری
تاريخ: دوشنبه
8 خرداد
1396 ساعت: 3:27