چند وقت پیش که دیدم هر دویشان جلو در خانه افتاده اند و ریشه هاشان به جای خاک باغچه منتظرند تا بیایند و ببرند یک جا سر به نیستشان کنند ماتم برد.
درخت ها را که هیچ ،باغچه را هم عوض کردند.
آن روز را خوب یادم هست.از پنجره به نبودنشان نگاه میکردم،نه حرفی زدم و نه حتی اعتراضی کردم.
نارنج ها رفته بودند.
###
بعدها درخت هلو را که کاشتند یک سیب خریدم و گذاشتم کنارش.
یادم هست که همه خندیدند.
گفتند سیب و این هوا؟؟
اما کاشتم.
سیب را بستم به تنه هلو که مراقبش باشد.
که باهم بزرگ شوند.
مثل نارنج ها.
هوا که سر ناسازگاری گذاشت و جهنم به پا کرد گفتند:بیچاره درخت ها...ببچاره سیب که توی این جهنم گیر افتاده...درخت سرما را چه به این جهنم؟؟دوام نمی اورد...میسوزد....
و من فقط نگاه میکردم.
درخت بیچاره انگار واقعا حس خوبی نداشت سر شاخه هایش هر روز خشک تر میشد و برگ هایش انگار بچه های یرقان گرفته زرد و زردتر میشدند.
یادم هست یک روز یکی امد که به حساب خودش کمی به درخت ها برسد از پشت پنجره دیدم یک بیلچه برداشت و رفت سراغ سیب.
از همان جا صدا زدم با او کاری نداشته باشید نیازی به هرس ندارد.
خندید و گفت: چیزی از این بیچاره مانده که هرس هم بخواهد؟باید از ریشه جدایش کنم این درخت دندان لق است.بهتر است تا بیشتر از این ریشه ندوانده سر به نیستش کنی.این زبان بسته طاقت بیار نیست.
گفتم با او کاری نداشته باشید، اگر من میشناسمش دوام می اورد.
متعجب نگاهم کرد.فکر کنم گمان میکرد با دیوانه طرف است.وقتی دید راه به جایی نمیبرد، شانه هایش را بالا انداخت رو برگرداند و رفت سراغ درخت بعدی.
اما من فقط نگاه کردم.
سیب دوام می آورد،میدانستم.
آن تابستان سیب طاقت اورد.حتی تابستان بعدی هم.درخت سرما انگار که به کویر خو گرفته باشد جوانه زد،حتی برگ داد و بزرگ شد.
###
این را خوب میدانم که
شاید هیچ وقت میوه ندهد
که شاید هرگز انقدر که باید ظاهرش مثل بقیه نشود
که شاید هیچ وقت سیبی پای تنه اش نافتد....
یا شاید هم بهترین درخت باغچه کوچکمان شود...
نمیدانم...
اما این را خوب میفهمم که
نه سیب مهم است،نه شکوفه هایش و نه ابهتی که قرار بود به هم بزند...
تنها چیزی که حداقل من همیشه زیر سایه هلو به آن فکر خواهم کرد این است که درخت سرما چقدر محکم توی جهنم دوام اورد...
نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 19:28 توسط Neda|
برچسب:
نویسنده: کاوه نصیری