:)...(24) - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 23:16
تیر عزیز: سلام.... "حال همه ما خوب است" اما از تو چه پنهان کریم گفتنی"قرم قات شده..." تیر عزیز ؛ هنوز هم هیچ چیز سر جای خودش نیست... ----->:):):):):):):):):):):):<----- . . ✔select your languag ✔select your way ------------------ +سید علی صالحی +رضا امیر خانی نوشته شده در شنبه سوم تیر ۱۳۹۶ساعت 16:37...
:)...(25) - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 23:16
کاش میشد همه چیز را کنار گذاشت کاش میشد فرار کرد...
:)...(14) - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 3:27
ترس ها... این عمیق ترین خطوط تاریک ذهن بشر... خوره هایی که در انزوای خیال زاده میشوند و آبستن رنج هایی هستند که هرگز نخواهیم کشید..... نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند ۱۳۹۵ساعت 14:9 توسط Neda|
:)…(15) - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 3:27
درخت هلو خانه تنها بود،نارنج های مادربزرگ اما دوتا بودند.از بچگی دوستشان داشتم. چند وقت پیش که دیدم هر دویشان جلو در خانه افتاده اند و ریشه هاشان به جای خاک باغچه منتظرند تا بیایند و ببرند یک جا سر به نیستشان کنند ماتم برد.درخت ها را که هیچ ،باغچه را هم عوض کردند.آن روز را خوب یادم هست.از پنجره به ن
:)…(16) - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 3:27
.. گاهی ادم احساس میکند دنیا به او،او به دنیا نمی اید... و چقدر این نون الفبا بر سر بعضی کلمات سیر کننده ست... .... نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 21:46 توسط Neda|
:)…(17) - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 3:27
حجمی از اندوه را احساس میکنم. انگار که هیچ چیز سر جای خودش نباشد. فقط کنار هم ردیف شده اند. هستند که باشند. مثل تکه های اضافی سر زانوی شلوار کودکی همان قدر بی ربط... همان قدر محض خالی نبودن.... همان قدر وصله ناجور.... می دانی؛ پای ادمی زاد که وسط بیاید تعجبی هم ندارد. باید هم سر جایشان نباشند. # ردی
:)...(18) - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 3:27
باران عصبانی شد.....:اینجا دهکده ای زیر آب مانده است. خورشید لج کرد.....:کاکتوس ها در کویر به سمت جنوب خم می شوند. باد خوی سرکشش را به رخ کشید.....:بادبان ها را جمع کنید اخرین جمله کاپیتان بود. موج ها روی پاهایشان بلند شدند.......:از چند روز اینده مردم به بازسازی محل زندگی خود خواهند پرداخت. زمین مش
:)...(19) - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 3:27
مادر "او" میگفت:"دعا میکنم خدا یه بچه مثل خودش بهش بده." و من عمق فاجعه را توی لحن تلخ مادربزرگ پیدا کردم :"بچه مو نفرین نکن گناه داره"... "او"کنار پنجره تنها با لب هایش،لبخند زد. ### مدتی ست با خودم فکر میکنم:اگر مادرم یک روز این دعا را بکند... ....!!!!!؟؟؟؟؟؟؟ میدانی مادرم را دوست دارم اما خودم ر
:)...(20) - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 3:27
فکر میکنمبه گذشته های دور،خیلی دور...شاید به بیست و چهار سال پیش، حوالی چند ساعت دیگر و بیست و چهار سال بعد حوالی الان.چند نفر حالا فکر میکنند؟؟دقیقا به همین بیست و چهار؟؟چند نفرشان را میشناسم؟؟کجاییم؟؟دقیقا چه میکنیم؟؟چند نفر را نمیدانم اما سال ها پیش را یادم هست.صبح یکی از روزهای کذایی مدرسه رفتن.
:)...(21) - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 3:27
میبینی؟؟؟ دیگر نیست... تمام شد.... :) (رجوع شود به پست چند دقیقه قبل)
:)...(22) - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 3:27
اکثر مواقع ارزش چیزهایی که به دست میاریم رو ؛ اون دسته ای مشخص میکنن که توی این مسیر از دست میدیم.... . . . ... نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 22:48 توسط Neda|
:)...(23) - تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 3:27
امروز سمت بال های سفیدی که آماده پریدن بود،دست هایم را پنج بار از کنار گوشم پایین آوردم و خیره به جایی حوالی نبودن ها،توی همهمه نگاه های خیس جا مانده از یک رفتن؛ فقط به یک چیز فکر کردم: برای چند حجم سفید دیگر در میان انبوهی از صف های سیاه باید با خودم کلماتی را تکرار کنم که می دانم یک روز در لامکانی